« انا للله و انا الیه راجعون»

                      پدر شعر بومی جنوب حاج علی مرادی رخت سفر ابدی بر بست!
    ما به خرداد  پر از حادثه عادت داریم!
چند روز پیش خبر فوت بزرگ مرد راه آزادی عزت الله سحابی داغدارمان کرد که علی رغم تمام دغدغه و دین مان همه چیز دست به دست هم دادند تا نتوانیم با دوستان در تشییع جنازه ی او شرکت کنیم و روز تشییع جنازه که وارد اتاق شدم امین با سیگاری نیم سوخته به دست و چشمانی پر از اشک  بهت زده گفت: «خبر را شنیدی؟» گفتم کدام خبر؟! «هاله سحابی امروز در تشییع جنازه در گذشت»! خبر درگذشت آن پاک زن پاک باز و متین و بزرگوار مبارز از طرف دیگر از آن عادت خرداد  پر از حادثه گشت!
اما این خبر را چگونه باور کنیم! خبری که عادت خرداد پر از حادثه را پر فاجعه کرد!
« کلاخا روزم از رنگت تریک تر»! کلاخا امروز این راه دراز بار سنگین خبر را چگونه بر دوش کشیدی تا روز ما را از رنگ بال هایت تیره تر کنی. به تماشای سور عزای ما بنشینی و بگویی که شیر مردی از دیار دشتی با شمشیر آخته ی شعرش که درد مردمان دشتی را فریاد می کرد و او که عشق را با تمام وجود با زبان ساده و احساس پاک روستایی اش به تصویر می کشید و در اوج احساس و پاک بازیِ عاشق که همه چیز به کناره می رود جز عشق، اصالت خویش را به تصویر می کشید و نشان می داد که دشتی و دشتیاتی اگر زمین و آسمان هم دست توطئه به یکدیگر دهند نمی توانند ذره ای او را به حضیض بکشانند و تفنگ پر کرامتش ذلت را همیشه نشانه می رفت ، امروزما را با غم غریب رفتنش تنها گذاشته است.
امروز که درغم او دل آفتاب جنوب آتش گرفته ونخل های نخلستان های دشتی چونان دسته های زنانِ داغدار گیسوهاشان  پریشان و سر به زیر و بهت زده سکوت کرده اند و خرماهاشان را برای ذکر فاتحه ای به رهگذران تعارف می کنند ، اگرچه همه ی داغداران غم دل را با کلاخا این گونه می گویند:

« کلاخا روزم از رنگت تریک تر      امیدم از کد فاطو بریک تر»

اما از پسِ پرده ی عزا دست همت به کمر هم می بندیم و یزله خوان بر می خیزیم و می گوییم که راه پردشوارش را پر رهروییم و سخن دل را از زبان دوست به دوست گر چه بسیار عزیز بود این چنین می گوییم:

          « بچ دشتی اگه دسش تفنگن    همیشه حاضر میدون جنگن»

« خُم وُ هر چیم هِسِن کُروونِ سِرَت بیت    به خیرِ گلی کُش که دیه نوامبیت

  تفنگ و کیس کمر ناموسِ مردن           گلی کُش تام بُدِن خُصّم نخووَردِن»