چند وقت پيش کتاب خود آگاهي دکتر شريعتي رو مي خوندم. توي قسمتي از اون به مطلبي با موضوع « کوچکتر باز هم کوچکتر» برخوردم که بخشي از اون نوشته به قرار زير بود:

« مگر ما را، ما دنياي سومي ها، ما شرقي ها، ما مسلمانها را چکار کردند؟ اول چنان مذهبمان را تحقير کردند، زبانمان ادبياتمان فکرمان گذشتمان تاريخمان و اصلا نژادمان را چنان تحقير کردند و ما را به قدري آدمهاي دست دوم حساب کردند، که ما نشستيم خودمان خودمان را مسخره کرديم! و در عوض خودشان را آنقدر برتر و بالاتر و عزيزتر نشان دادند، به ما باوراندند، که ما تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان براي نوکري فرنگ شد تا اينکه اداي آنها را در بياوريم، شبيه به آنها حرکت کنيم، حرف بزنيم، راه برويم! حتي تحصيل کرده ي دانشمند ما از اينکه زبان فارسي را از ياد برده، افتخار ميکند. اين همه خريت؟! آخر خريت هم نمي شود گفت که به خر توهين مي شود! آدم اين قدر در بيشعوري افتخار بکند، در نداشتن، در فراموش کردنش؟! خيلي عجيب است نه اينکه در فراگيري زبان فرنگي افتخار بکند، نه! در اينکه زبان خودش را يادش رفته افتخار ميکند! تا اين حد عاجز؟ ذليل؟ اين که ديالکتيک سوردل است! ديالکتيک سوردل، ديالکتيک بچه است. بچه وقتي که مادرش مي راندش، دعوا و تهديدش ميکند، ناراحت است و براي اينکه از حمله هاي مادر در امان بماند به خود مادر پناه مي برد. اين ديالکتيک سوردل است!»